لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار

لمس کن لحظه هایم را

تویی که نمی دانی من که هستم
لمس کن این با تو نبودن ها را...

خيالت هميشه هست...

اما امروز دلم "خودت "را خواست،

نه خيالت را...





چقدر سخته منطقی فکر کنی
 
وقتی احساست داره خفت میکنه






تمام دغدغه ی این روزهایم ،

 خطـ خـطـی هایی سـت که بنویسم و تو بخوانی ... !

این است که زندانی شــده ام ...

 پشــت خـط خـطِ این دفــتر ...






دلم یک خیابان پر از برگ های زرد و خشک می خواهد !
 
تنهایی
می خواهد .... یاد تو هم که باشد ؛

معرکه می شود ... !!!